تبليغاتX
لیلی شبهای تار
 

آنان که رفتنند کار حسینی کردند و آنان که مانده اند باید کار زینبی بکنند

*

وراستی مگرزندگی چیزی جز اعتقاد و جهاد است؟

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 22:23 توسط محمدرضاپریشی |

                                         زندگی کی براستی از آن ما  بود؟                               

                                                 محمدرضا پریشی

۱.

به گمانم پنج یا شش ساله بودم که توی آن گرمایِ تابستانِ 60 پدرم که نظامی بود، با حالی پریشان آمد خانه و در گوشِ مادرم که نگران و منتظر به چارچوب در تکیه داده بود، چیزی گفت که من فقط «بمب»اش را شنیدم و بعد گریه‌ی  مادرم را. نمی‌دانستم چه شده است اما سنگینی مصیبتی را احساس می‌کردم که آن‌جور پدرم را مضطرب کرده بود و مادرم را به هق‌هق انداخته بود. من هم برای این‌که تنها نمانم رفتم پیش مادرم و گوشه ی چادرش را مشت کردم و گریه کردم. بدون این‌که بدانم چرا و برای چی. بعدها فهمیدم که فضای خانه‌مان آن‌روز به خاطر شروع ترور های کوری سنگین بود که سرنوشت مان را بد جوری دستخوش تغییر کرد. و آن گریه اولین گریه‌ی من به خاطر یک «قتل سیاسی» بود.                                                                                                                           

۲.

بعد به گمانم آذر 73 بود که برای قتلِ مظلومانه‌ی سعیدی‌سیرجانی ـ استاد دانشگاه و پایه‌گذار کرسی دکترایِ ادبیات فارسی در دانشگاهِ هند ـ پس از هشت، نُه ماه بازداشتِ مخفیانه در زندان اوین، گریستم. این‌بار آگاهانه و با دردِ بسیار بیش‌تر از پنج‌سالگی‌ام.

با عباس معروفی مدیر و سردبیر ماهنامه‌ی ادبی توقیف‌شده‌ی گردون، فردایِ روزی که خبر سکته‌ی سعیدی‌سیرجانی در زندان! پخش شد، قرار داشتم. قرار بود در بابِ داستان و داستان‌نویسی صحبت کنیم. اما مگر آن بغض بی‌قرار گذاشت. هر دو به جای بحث‌های تئوری، گریستیم. فقط گریستیم. کار دیگری مگر می‌شد کرد؟

۳.

بعد انگار دیگر این گریستن‌های بی‌موقع و ناگهانی عادت شده بود. احمد تفضلی، احمد میرعلایی، مجید شریف، پیروز دوانی، محمد مختاری، محمدجعفر پوینده و... بالأخره فروهرها. هیچ یادم نمی‌رود درست وقتی خبر درگذشتِ مظلومانه‌ی احمد میرعلایی ـ یکی از زبده‌ترین مترجمانِ کشور و در عین حال یکی از آگاه‌ترین و پُروسواس‌ترین‌شان ـ را شنیدم در یک غروبِ دلگیر داشتم «سنگِ آفتاب» اکتاویوپاز ـ شاعر مکزیکی ـ را می‌خواندم (که میرعلایی او را به جامعه‌ی کتابخوان ایران معرفی کرده بود بسیار پیش‌تر از آن‌که اعضای آکادمی ِ نوبل به او جایزه‌ی نوبل بدهند و به جهانیان معرفی‌اش کنند. میرعلایی آن‌چنان در زمینه‌ی شناخت ادبیات معاصر جهان تیزهوش بود که نه تنها درباره‌ی اکتاویوپاز که درباره‌ی بسیاری دیگر از نویسندگانِ جهان که هنوز در ایران کسی نمی‌شناخت‌شان، این کار را کرد و ما بعدها می‌فهمیدیم که بعله فلان نویسنده نوبل گرفته یا در جهان مشهور شده است.)

آری آن غروبِ شوم، سنگِ آفتاب را می‌خواندم. دقیقاً شعر زیر را؛ که دوستی تلفن کرد و باز هق‌هق و باز اشک‌های عجول :

 

هیچ‌چیز نمی‌گذرد، خورشید تنهاست

که پلک می‌زند، به کُندی حرکت می‌کند.

هیچ‌چیز فدیه‌ای نیست،

زمان هیچ‌گاه به عقب بازنمی‌گردد.

مردگان همان‌جا که به مرگ بسته شده‌اند، باقی می‌مانند

...

ما آثار تاریخی یک زندگی هستیم

زندگی‌ای نزیسته و بیگانه، که کمتر از ماست.

زندگی به راستی کی از آنِ ما بود؟

زمین استواری نداریم

ما هرگز چیزی جز تهی و گیجی نیستیم،

زندگی هیچ‌گاه از آنِ ما نیست، از آنِ دیگران است.

می‌خواهم ادامه بدهم و پیش‌تر بروم اما نمی‌توانم...

 

... و نتوانست. می‌گفتند گذاشته‌اندش کنار سی و سه پل. تکیه داده به دیواری کوتاه. شباهنگام. یعنی که سکته کرده است. سعید امامی کجا بوده آن زمان؟

۴.

بعدها که سعید امامی و باند مافیایی‌اش دیدند یکی‌یکی نمی‌توانند از شرّ این متفکرانِ پرسشگر ـ این الهه‌های دانایی عصر جدید ـ راحت شوند، قضیه‌ی آن اتوبوس را پیش آوردند که حتماً کم و بیش شنیده‌اید. قرار بود عده‌ای از زُبده‌ترین نویسندگان و شاعران و اندیشمندانِ این سرزمین به دعوت کانون نویسندگانِ ارمنستان راهی آن دیار شوند و هیچ کدامشان هم نمی‌دانست که چه ماری پشتِ این سفر کمین کرده است. در راه‌های پُرپیچ و خم گردنه‌ی حیران گویا، راننده قصد می‌کند اتوبوس را به تهِ درّه هدایت کند. اما خدای دانایی مگر همیشه مراقب اندیشه و تفکر نیست؟ لحظه ‌یی الهی و انگار هوشیاری مسعود بهنود از سقوط اتوبوس به درّه جلوگیری می‌کند و اتفاق نمی‌افتد آن فاجعه‌ای که سعید امامی و اعوان و انصارش منتظرش بودند. اتفاق نمی‌افتد تا آسمانِ ادبی ایران به یکباره سیاه‌پوش نشود.

۵.

از ناامنی حاکم بر فرهنگ و فرهنگ‌سازانِ این مرز و بوم خصوصاً در سال‌های پیش از 1376 گفتنی‌ها بسیار است. از دادگاهِ عجیب و حکم غریبِ نشریه‌ی ادبی گردون، ماجرایِ عجیبِ فرج سرکوهی (به دنبال دادگاهِ میکونوس)، احضارها و بازداشت‌های خودسرانه‌ی افرادی چون معروفی و کوشان و گلشیری و... که کاری جز خلق ادبیاتِ ناب نداشتند. گفتنی‌ها و خاطرات و اسناد بسیاری موجود است. اما در این‌جا فقط می خواهم بپرسم که چرا پس از اینهمه سال هنوز این پرونده‌ی ملی به سرانجام نرسیده است و از نظر افکار عمومی همچنان باز است؟ و از آن عذاب‌آورتر این‌که هنوز آن تفکّر حذفی، آزاد و رها در شهر می‌چرخد تا کی باز قصد شکار کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 1:51 توسط محمدرضاپریشی |

                   با ساسی مانکن چه در انتظار فرهنگ ایران زمین است ؟

                                در حاشیه رواج ابتذال در موسیقی امروز ایران

                                                                                                     محمدرضا پریشی

                                                                    (۱ )

راستی ما را چه شده است که اینچنین باید مرثیه سرای ابتذال در عصر خویش باشیم ؟ و چرا باید هر نوشته یا شعر یا موسیقی یی به بهانه ی بکار بردن یکی دو تا کلمه از اوضاع و احوال روز جامعه خود بتواند ابزورد و پیشرو و ساختارشکن لقب بگیرد ؟ یعنی باید باور کنیم که سطح فهم و درک جامعه مان از این لغات مقدس تا این حد نزول کرده است ؟ چرا جوانان جامعه من نمی فهمند یا نمی خواهند بفهمند که فردوسی نخوانده نمی توان صادق هدایت شد مولانا نفهمیده نمی توان نینوا ساخت و یا حتی بدون شناخت نیما یوشیج شاملو شاملو نمی شد ؟ اصلا چگونه کسی می تواند معاصر و روشنفکر و امروزی باشد بدون اینکه دیروز و پریروزش را فهمیده و شناخته باشد؟ و راستی آیا برای معاصر بودن و بر ضد کهنگی و تحجر خروشیدن و قیام کردن حتما باید یقه پاره کرد و آنارشیست شد؟

                                                              (2)

اسم صادق هدایت را آوردم حیفم می آید به نکته یی اشاره نکنم:

مصطفی فرزانه در کتاب معظم - آشنایی با صادق هدایت- خاطره یی از او نقل میکند که هدایت برایش تعریف می کند که :

... دیروز بعد از صد سال رفتیم سینما به خیال اینکه عیشی بکنیم. بقایی و من و مجتهدی. وقتی - پیش از شروع فیلم و به رسم معمول آن روزها- سرود شاهنشاهی را زدند همه خبردار ایستادند بجز ما سه نفر که سر جایمان نشستیم و تکان نخوردیم. یک دفعه سر و کله ی یک آجان پیدا شد که شماها چرا از جایتان پا نمی شوید. پرسیدم چرا بلند شویم ؟ گفت مگر سرود شاهنشاهی را نمی شنوید؟ من گفتم نه ! پرسید چطور نه؟گفتم برای اینکه گوش موسیقی ندارم و نفهمیدم که این سازی که می زنند سرود شاهنشاهی است!! آجان عصبانی شد و دستور داد برویم بیرون البته ما از جایمان تکان نخوردیم تا فیلم تمام شد ...فیلم مزخرفی بود و یارو بعد از فیلم کلی سوال و جوابمان کرد که کی هستیم و چرا از جایمان بلند نشده اییم و... خلاصه از اینکه بهش گفتم که گوش مویسقی ندارم کلی حظ کردم!...

در جایی دیگر از همین کتاب فرزانه نقل می کند :

روزی که با هدایت قرار داشتم که ترجمه ی نوول - دماغ - گوگول را برای تصحیح برایش ببرم تا وارد اتاقش شدم هدایت گفت: بنشین  گوش بده و جیک نزن.روی میزش یک گرامافون و چند صفحه بود ... آن موقع صفحه ی موسیقی بدرد بخور زیاد در دسترس نبود و برای شنیدن موسیقی مجبور بودیم از رادیو استفاده کنیم . از آن رادیو های بزرگ و زشت اما قوی که در خانه ما هم یکی از آنها را داشتیم... هدایت در اطاقش رادیو نداشت ولی یک گرامافون فرانسوی داشت...( حتما عنایت دارید که صحبت حدود هفتاد هشتاد سال پیش است )هدایت یک سوزن نو برداشت و صفحه یی را روی گرامافون گذاشت. بعد از خرت و خرت معمول صدای ویولون بلند شد:andante cantabile چایکوفسکی. هدایت ساکت با لذت فراوان گوش می کرد و به سیگارش پک می زد. من هم خاموش نشستم . صفحه که تمام شد پرسیدم: شما چایکوفسکی را خیلی دوست دارید؟

- نه همه چیزش را. .. تو از کجا چایکوفسکی را شناختی؟

- در تمام مدتی که در خانه هستم رادیوی لندن را که بیست و چهارساعته موسیقی پخش می کند گوش می کنم.[...] والس های چایکوفسکی را خیلی دوست دارم...

- بله همه فن حریف بوده... موجود عجیبی بوده.خیلی حرف داشته...حالا که این مزقان فرنگی را دوست داری این یکی را گوش بده که نظیر ندارد. کنسرتوی باخ در سه موومان . موومان اولش زیاد مهم نیست . مثل خیلی آثار دیگرش است. اما موومان دومش بی نظیراست.یک لارگو... گوش بده...

این لارگو در یک صفحه ی 78 دوری جا گرفته بود. حدود سه دقیقه.

همین که سوزن به آخر رسید هدایت دوباره گرامافون را کوک کرد وهمان صفحه را دوباره شنیدیم... چندین و چند بار. هدایت سیر نمی شد.. بالاخره از یک موقعیت کوتاه استفاده کردم و روی صفحه را خواندم:concerto en fa mineur b.w 1056

- این را می گویند شکوه و شکایت با ابهت . چس و ناله نمی کند. خدا زد پس گردن یک موجود پولمند که به سفر می رفت . صفحه هایش را عاریه گرفتم . با اینها عیش می کنم. یک صفحه از گرانادوس دانس اسپانیولی. یکی از albeniz تانگو . از دورژاک. homores . حالا گوش بده و حیرت کن تا چشمهایت برود به کاسه ی سرت! اینها که چیزی نیست . یک موزارت سفارش داده ام که دومی ندارد.( کاغذی را از زیر دستش بر داشت ) اینجا نوشته ام: سونات کوشل 229 در  ut major .اگر زودتر گیرش آوردی بیاور همین جا با هم نصف می کنیم!...

                                                               (3)

می بینید؟ همان هدایتی که برای شنیدن سرود شاهنشاهی " گوش موسیقی " ندارد چگونه دل و فکر و وقت می گذارد برای آثار فاخر موسیقی جهان که تازه آن زمان مثل امروز شناخته شده نبودند.و نکته دیگر اینکه هدایت در اعتراض به موسیقی  مبتذل داد و بیداد راه نمی اندازد تنها گوش خود را برای شنیدن آنها می بندد و در عوض گوش دل می دهد به آثار معتبر و درجه اول . در ضمن این رفتار کسی است که کار اصلی اش موسیقی نبوده اما برخوردش با موسیقی مثل یک کارشناس موسیقی است.

                                                              (4)

نسل مرا چه شده است این روزها؟ چه شده که برای شنیدن ساسی مانکن " گوش موسیقی " دارد اما ...

                                                               (5)

رفتار نسل بعدی ما با موسیقی چه خواهد بود؟ با ادبیات و نمایش و سینما چه؟ آیا در آینده پرچمدار فرهنگ ما امثال مسعود ده نمکی و ساسی مانکن  و ام تی وی خواهند بود؟ و در این نبرد نابرابر بار سنگینی بر دوش اهل قلم است.که اگر امروز ساکت بمانند یا با برخورد های دافعانه ی خاله زنکی حاشیه نشین و خانه نشین شوند چیزی به نام فرهنگ هزاران ساله ایران باقی نخواهد ماند.

نیاید آن روز... نیاید...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط محمدرضاپریشی |

       بیانیه کانون نویسندگان ایران به مناسبت نهمين سالگردِِ درگذشت احمد شاملو

 

چند دريا اشک می‌بايد

تا در عزای اردو اردو مرده بگرييم؟

چه مايه نفرت لازم است

تا بر اين دوزخ دوزخ نابه‌کاری‌ بشوريم؟

 

نُه سال از خواب ابدی شاعر بزرگ ما گذشت، اما شور و بيداری و اميد در ترانه‌های رهایی او هم‌چنان موج می‌زند و شايد هيچ‌گاه مانند امروز به ما نزديک نبوده است. شاملو، شاعر آزادی، شاعر آينه‌ها و رؤياها، شاعر تعهد به انسان و بيزاری از وَهنی که بر تبار انسان می‌رود، حضور انسان را بر آفاق روشن ِ آگاهی و رهایی، حياتی جاودانی بخشيد. او بود که در دشوارگذرترين گريوه‌ها و گردنه‌های خطرخيزْ مردمان را صلا در داد: من درد مشترکم، مرا فرياد کن!

احمد شاملو در سراسر زندگی پُرفراز و نشيب خود هرگز در برابر ستم‌کاران و دشمنان آزادی، نه سکوت را برتابيد، نه سرسپردگی را، نه گردن خم کردن در برابر نواله‌ی ناگزير را. شعر بلند او، «شعری که زندگی است»، جز در ستايش آزادی نبود و هيچ‌گاه برای خاموشی و فراموشی سروده نشد.

او از هنگام سرودن مرغ دريا در ۱۳۲۶ تا واپسين شعرش در ۱۳۷۸، در همه حال، در زندان و شهر و خانه، با کلامی جادویی آميزه‌ای غرورآفرين از عشق، دادخواهی، آزادگی و مردم‌دوستی سر داد. شگفتا که در آخرين قطعه‌ی آخرين شعرِ به‌چاپ‌رسيده‌اش گفته است: «آن‌گاه دانستم/ که مرگ/ پايان نيست.» و شگفت‌تر آن‌که در نخستين سروده‌اش آورده ‌است که: «خاموش باش، مرغ! دمی بگذار/ امواج سرگردان شده بر آب/ کاين خفتگان مرده/ مگر روزی/ فريادشان برآورد از خاک.»

شاملو در کنار سرودن شعر، با دفاع ِ عملی از آزادی بيان از طريق انتشار نشرياتی چون خوشه و کتاب‌جمعه از پيشتازان ترويج فرهنگ و ادبيات پيشرو بود. کلام و کردار آزادی‌خواهانه‌ی او که به‌حق سرمشق و منش ِ نسل پُر اميدِ امروز ماست، ما را جز به راه مبارزه برای تحکيم و گسترش ِ آزادی بيان و انديشه نمی‌خواند.

کانون نويسندگان ايران بر اين باور است که گرچه ممکن است چندگاهی آزادی در بندِ حنجره‌ی خاموش ِ روزگار قادر به خواندن نباشد، بی‌گمان پرندگان قفس‌شکن‌اش... سرانجام آسمانِ چشم به‌ راه خود را باز خواهند يافت- چنان‌که روزگار ما گواه آن است.
در نُهمين سالگرد درگذشت شاعر بزرگ ايران و جهان، در دوم مرداد ۱۳۸۸ همراه با ديگر دوستداران شاملو در ساعت پنج عصر بر مزارش گرد می‌آييم و ياد جاويدش را گرامی می‌داريم.

 --------

دیدار ما امامزاده طاهر کرج. دوم مرداد۸۸.ساعت ۵ عصر

+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:57 توسط محمدرضاپریشی |

                                                               رجم

                                                           محمدرضا پریشی

 

                                                                           - از آن آویزش ، آسمان و زمین پیدا شد–

                                                                                                                -  شیخ اشراق –  

 

« آویزا » از سقف آویزان بود . فاروق از بس که عرق خورده بود دخترش را به شکل لامپ بزرگی می دید که سوخته است . دبّه ، گوشه ی اطاق وارو شده بود و ته مانده ی عرق تکه ای از گلیم را خیس کرده بود . فاروق تلو تلو خوران بلند شد و پاهای لخت آویزا را لمس کرد ، دستهاش سرد شد و زود کنار کشید . بعد با خودش فکر کرد چرا دخترش از سقف آویزان است ؟ نگاهش که به دهان نیمه باز آویزا افتاد دهان باز خودش را بست . بعد با نوک زبانش دور لب هاش را لیسید . پلک هاش سنگین تر شده بود . فکر کرد خواب بتواند این کابوس را از ذهنش پاک کند . تلو تلو خوران کنار دبّه افتاد . چشم هاش که گرم شد « برزو » را دید که دنبال آویزا می دود و اسمش را صدا می زند .

و بعد خودش را دید که مست کرده است و برزو را دنبال می کند . وسط یک دشت بزرگ تخته ای بود که زیاد هم سیاه نبود . بچه ها با مداد های نصفه ی  سر جویده و دفترهای گوشه برگشته شان ، چهار زانو نشسته بودند و برزو برایشان املاء می گفت : « بنویسید سارا دارا را دوست دارد » . فاروق خودش را دید که با قمه ای در دست پشت سر برزو ایستاده است . برزو گفت : « حالا بنویسید برزو خیلی غم دارد » برزو صورتش خیس بود که فاروق قمه را بالا برد و کوبید وسط سر برزو . برزو آرام گفت : « آویزا » و بعد با تمام سنگینی اش افتاد وسط دفترها و مداد ها . بچه ها جیغ کشیدند و فارق از خواب پرید .

چشمش به قمه اش افتاد که به آن سالها گلوی امام حسین را بریده بود و زن ها گریه کرده بودند ، بعد دستی به سر بی مویش کشید که شیار شیار بود . یادگار قمه زنی های عاشوراهای سالهای دور . کرختی تمام بدنش را فرا گرفته بود . احساس می کرد آنقدر خسته است که سالها باید بخوابد . نگاهی بر اطرافش انداخت . هوا داشت تاریک می شد و اتاق سیاه بود . تلو تلو خوران بلند شد و کلید را زد . لامپ آویزان از تیرک چوبی سقف درست روبروی صورت آویزا روشن شد .

ترسید . لامپ را خاموش کرد . دوباره از سیاهی اطاق هول کرد و باز کلید را زد . صورت دخترش مي درخشید . یادش نمی آمد که هیچ گاه دخترش را به آن قشنگی دیده باشد . نمی دانست چه باید بکند . دبّۀ خالی را برداشت و ناامیدانه سر کشید . چند قطرۀ تلخ افتاد ته حلقش . دبه را بی هوا پرت کرد . دبه چند بار چرخید و به پاهای لخت آویزا خورد . زیر لب گفت : « تف » . به طرف قمۀ خون آلودش رفت . آنرا برداشت و طناب آویزان از سقف را با یک حرکت برید . آویزا با تمام سنگینی اش افتاد کف اطاق و مچاله شد . موهای دراز و سیاهش که زیر نور لامپ می درخشید تمام صورتش را پوشاند . فاروق پتوی نخ نماشده ی گوشه اطاق را برداشت و انداخت روی آویزا . بعد جسد را طناب پیچ کرد . کارش که تمام شد آویزا را بلند کرد و انداخت روی دوشش. قمه را هم بست به کمرش.

تا گورستان ده راه زیادی نبود . فاروق پاهاش می لرزید  . هوا آنقدرتاريك بود که جلو پاهاش را به زحمت می توانست ببیند . وقتی به انتهای کوچه رسید راهش را کج کرد به طرف جنگل می دانست که راه مالرو جنگل خلوت تر است. هر وقت بعد مستی شبانه دلش هوای زنش را می کرد از همین راه راهی گورستان می شد و در این رفتن وبرگشتن ها هیچگاه کسی را ندیده بود. یادش آمد که يک شب وقت برگشتن با خودش فکر کرده بود : « یعنی هیچ کس دلش برای مرده اش تنگ نمی شود ؟ » بعد همان جا وسط جاده ایستاده بود و داد زده بود : « هیشکی شبا دلش تنگ نمی شه ؟ »

آویزا را روی دوشش جابجا کرد . باز یاد برزو در ذهنش زنده شد . آب دهانش را تف کرد بیرون . از برزو فقط جثه ریز و لاغرش  یادش می آمد و چشم هایی که مستی اش را می پراند .

 از بادی که لابلای دکمه های باز پیراهن اش  دوید چند شش شد . یاد خون برزو افتاد که هفته ی  پیش در راه گورستان از پشت یقه تا کمرش را خیس کرده بود و با هر وزش بادی پشتش یخ می زد . بعد یاد جیغ آویزا افتاد و سر شقه شده برزو که وسط اطاق افتاده بود .

 چشم هاش را در تاریکی دراند. سیاهی دیوارهای گورستان را که دید یاد دیوارهای خانه ی خودش افتاد که برزو آن شب پشت آن ایستاده بود و از روی دیوار گل پرت می کرد آن طرف و می گفت : « بیا فرار کنیم آویزا نمی بینی دارم داغان       می شم ؟ » بعد خودش را دید که پاورچین از پشت به برزو نزدیک مي شد . برزو مچاله شده بود توی تاریکی کنج دیوار و زمزمه می کرد : « از پدرت نترس ، اگه مخالفت کنه من حقیقت رو به همه می گم . می گم که دیدم مادرت را چطور هل داد توی رودخونه... یادته وقتی مادرت رو از آب گرفتن پدرت چه قمه ای می زد ؟ چه شیونی می کرد ؟ همه اش نمایش بود . پدرت قاتله آويزا... قاتل »

فاروق پشت سر برزو بود . مست بود . گفت : « برزو جان »

برزو هول برگشت . گفت : « ها » . فاروق فقط چشم های خیس برزو را دید که توی تاریکی می درخشید و مستی اش را مي پراند، قمه را بالا برد و زد . قمه درست وسط چشم های برزو پایین آمد و خون فواره زد روی سر و چشمش . برزو نالید : « آخ » .

آویزا با آن موهای دراز پریشان ، بی چادر و سربند ، دوید بیرون . برزو را که دید افتاد روش و از حال رفت .

فاروق فکر کرد زنی دارد جیغ می کشد . نگاهی به اطراف انداخت . هیچ صدایی نمی آمد . جز صدای زوزه ی  سگ های ولگرد ده که فاروق هر وقت چشم های وغ زده شان را می دید فکر می کرد مست اند . به نزدیکی ديوارهاي نصفه گورستان رسيده بود . وارد گورستان شد . همان نزدیکی ها ، کنار بوته ای نیمه خشک جسد آویزا را رها کرد روی خاک . بعد زانو زد و شروع کرد به کنار زدن خاک . خاکی که نرم بود . دستهاش تند تند این طرف و آن طرف می رفتند و زمین گودتر می شد . تمام بدنش خیس عرق بود . وقتی گودال عمیق شد صورت شقه شده برزو افتاد بیرون . فاروق طرف راست جسد برزو را خالی کرد . همانجور كه نفس نفس می زد ، برخاست و به اطرافش نگاه کرد . بعد آویزا را کشان کشان آورد و هلش داد داخل قبر . آویزا افتاد کنار برزو . بی صدا و آرام . صورت فاروق ناخودآگاه خیس شد . مثل همان وقتی که داشت برای زنش قمه می زد . يا همان وقت هایی که یزید می شد و وسط تعزیه سر امام حسین را می برید و مردم لعنت اش می کردند . زنی جیغ كشيد . فاروق ترسید . خاک تلمبار شده را تند تند برگرداند سر جای اولش . با دست های خاک آلودش پیراهنش را در آورد . انگشت هاش می سوخت . دستی بر روی قبر کشید و پستی بلندی هاش را صاف کرد. بعد قمه اش را برداشت و شروع کرد . زن ها شروع کردند به کیل کشیدن . زنش راهم دید که قهقهه زنان  موهای درازش راداده بود دست  باد تا خشک شود.

 از دور صدای دف می آمد . دف های زیاد . صدای طبل و سنج هم بود انگار . فاروق قمه را دو دستی گرفته بود و بر سرش می کوبید . مردم دورش حلقه بسته بودند و یکی نوحه می خواند . مردها زنجیر می زدند . دو تا به پشت یکی به سینه . زن ها با مشت روی سینه ها شان می کوبیدند و می گریستند . فاروق تلو تلو خوران دور خودش چرخید و داد زد : « مردم من مستم ؟ » فاروق احساس کرد عده ای رجم اش می کنند.با سنگهای درشت. سنگ ها را می دید . سنگ اندازان را نه . قمه از دستش افتاد . خون پلک هاش را سنگین کرده بود . برزو داشت برای بچه ها نی می زد . آویزا موهای درازش را زنجیر کرده بود و می زد . دو تا به سینه یکی به صورت . فاروق یک بار دیگر هم چرخید . سعی کرد تمام قبرستان را در چشمان نیمه بازش جا دهد . قبر زنش را که دید ایستاد بعد آهسته و شمرده گفت : خیلی می خواستمت صنم ، اما تو چی ...

از دور صدای اذان می آمد . فاروق پا به پا شد . با خودش زمزمه کرد : « فاروق این دیگه جرعه ی آخره ... » و خودش را ول کرد روی قبری که نه سنگ داشت و نه نشان .

یکی با بغض غریبی گفت: « یا حسین » .

 ----------------------                                                                                                            

این داستان پیشتر در شماره پنج و شش نشریه ی  اشراق منتشر شده است.
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:6 توسط محمدرضاپریشی |

 

                       تبریک نوروزی کانون نویسندگان ایران

مردم آزاده

نوروزتان مبارک!

در سالی که گذشت باز هم مردم در معرض انواع ناملايمات، قيد و بندها و حق‌کشی‌ها قرار داشتند. فشار بر نويسندگان و هنرمندان فزونی يافت و ادبيات و هنر بيش از گذشته در محاق سانسور فرو رفت. دانشجويان، معلمان، زنان و کارگران بيش از پيش سرکوب شدند و آزادی بيان و تشکل و تجمع همچنان از آنان دريغ شد. حقوق اقليت‌های عقيدتی و قومی پايمال شد و شمار احضارها، بازداشت‌ها و احکام زندان افزايش يافت. با اين همه ما اميدمان را به فردای آزادی از دست نداده‌ايم و اينک مصمم‌تر و استوارتر از پيش برای تحقق خواسته‌های خويش به سال نو گام می‌گذاريم.

در آستانه‌ی نوروز، عيد مهربانی‌های مردم ايران، تلخکامی‌ها را به نيروی مبارزه در راه آزادی بيان تبديل می‌کنيم و سرشار از اين نيرو به پيشباز روزهای تازه می‌رويم.

در سالی که گذشت، کانون نويسندگان ايران به دست‌آوردهای در خور ‌توجهی دست يافت. مهم‌ترين اين دست‌آوردها آن بود که کانون پس از تحمل پنج سال فشار و محدوديت و ممانعت سرانجام توانست به شيوه‌‌ای ابتکاری هيئت دبيران خود را برگزيند.

افزون بر اين، چهلمين سالگرد تأسيس کانون نويسندگان ايران را نيز با برگزاری جلسه‌های متعدد شعر و داستان و تهيه‌ی پوستر و تی‌شرت گرامی داشتيم.

از ديگر دستاوردهای کانون در سال گذشته، تعيين روز ۱۳ آذر به عنوان «روز مبارزه با سانسور» و بسيج نيروهای اجتماعی درگير در مسير اين کارزار بود. اين دست‌آورد را ارج می‌گذاريم و در راه گسترش دامنه‌ی آن‌ پا می‌فشاريم.

در آستانه‌ی سال نو برای همه‌ی مردم ايران و جهان کاميابی، سربلندی و پيروزی آرزو می‌کنيم.

 

                                                                                                     کانون نويسندگان ايران

                                                                                                            ۲۸ اسفند ۱۳۸۷

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 3:13 توسط محمدرضاپریشی |

 به نو کردن ماه

             بر بام شدم

با عقیق و سبزه و آینه.

داسی سرد بر آسمان گذشت

که پرواز ممنوع است.

صنوبرها به نجوا چیزی گفتند

گزمه گان به هیاهو شمشیر در پرندگان نهادند

ماه

بر نیامد.

 --------------------------------------------------------------------------------

 

سلام همراهان همیشگی ام که اگر نبود محبت های بیدریغ تان این وبلاگ

تا کنون دوام نمی آورد. دیروز سال تازه را با شاملو که آغاز کردم شعر

بالا آمد. برایتان سالی پر از عقیق و سبزه و آینه و پرواز البته بی هیچ

داس سردی آرزو می کنم. پایدار باشید.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 0:18 توسط محمدرضاپریشی |

                                                         رفیق                            

                                                     محمدرضا پریشی

همه چیز از آن عکس شروع شد . عزیز این طور می گوید . نمی داند برای چه مدام دلش می خواهد عق بزند و چیزهایی را که نخورده بالا بیاورد . می گوید : « می خواهم قیمه استفراغ کنم یاور . » به چشم هاش زل می زنم و می پرسم : « ظهر قیمه خوردی مگه ؟ » نمی گوید « نه » ، سرش را تکان می دهد . دیروز عصر آمده نشسته همین جایی که امروز نشسته ، آقا رسول براش چای آورده ؛ داغ داغ سرکشیده و بعد یک کنت بلند آتش زده و زل زده به تابلو اسب های سفید یال پریشان در قاب گچی دیوار روبرو ، که آن روزها همیشه برای بهتر دیدن همان تابلو ، می نشستیم کنار دخل ، پشت میزی که حالا نشسته ایم . آنقدر زل زده به اسب ها که نفهمیده کی سیگارش تمام شده ، سیگار دوم را با آتش سیگار قبلی روشن کرده و کاکائوی داغی را که آقا رسول جلوش گذاشته بوده ، پیش کشیده ، کمی به چاقی آقا رسول و سبیل هیتلری و سرطاس اش فکر کرده ، پک عمیقی به سیگارش زده و جرعه ای کاکائو خورده و بعد تکیه داده به پشتی صندلی که در همان لحظه چشمش افتاده به دسته کلیدی که زیر میز کنار دخل افتاده بوده ، خم شده و آنرا برداشته و قاب عکس کوچک جا کلیدی را که باز کرده یک دفعه موهاش مور مور شده و عرق تمام بدنش را خیس کرده – خودش اینطور می گوید – بعد دیگر نفهمیده که کی سردش شده و یکهو لرزش گرفته -  اینها را آقا رسول بعداً براش گفته – بعد هوس آب یخ کرده ، چشم هاش هم تار می دیده که بلند شده – جوری که صندلی افتاده زمین و صداش  چرت همۀ قلیان کش ها را پاره کرده و آنها هم چند تا لیچار بارش کرده اند – و از آقا رسول یک پارچ آب یخ گرفته و لاجرعه سركشیده و بعد که دیده دیگر نمی تواند سرپا بایستد ، رفته بیرون – همانجور تلوتلو خوران البته با کمک مشدی عباس شاگرد آقا رسول – و سرش را کرده توی آب حوضی که جلوی قهوه خانه است ، بعد نشسته و تکیه داده به دیوارۀ سيمانی حوض ؛ کمی بعد وقتی دیده می تواند بلند شود ، بلند شده و پول چای و کاکائو را داده – مثل همیشه پانصد تومان داده باقی اش هم انعام – و به سوالات آقا رسول و عباس آقا که مدام با تعجب و ترس می پرسیده اند : چی شده ؟ چیزی خوردی عزیز آقا ، چیزی کشیدی ؟ جواب نداده و رفته طول خیابان نواب تا سبزه میدان را توی مه ، گیجان ولرزان قدم زده و سیگار دود کرده و همه اش به آن عکس فکر کرده که توی قاب آن جا کلیدی بوده ، می گوید : « خودش بود ، چرا باور نمی کنی یاور ؟ » می گویم : « ساده نشو عزیز ، چه زیادند شبیه پری ، از کجا معلوم حالا خودش بوده ؟ »

سیگار را که لای انگشتانش خاموش شده است ، توی زیر سیگاری می اندازد ، آقا رسول دو فنجان کاکائو جلومان می گذارد و وقتی می خواهد استکان های خالی را بردارد رو به من می گوید : « مواظب این عزیز آقای ما باش لنگه اش پيدا نمی شه ها ... » لبخندی می زنم و می گویم « ساغول » .عزیز دست توی جیب بغل پالتوی قهوه ای اش می کند و جا کلیدی قاب داری را بیرون می آوردکه چند تا کلید هم آویزانش است و عکس را نشانم می دهد . عکس دو در سۀ پری است . سنگینی دانه های درشت عرق را روی پیشانی ام حس می کنم . دهانم خشک شده است . جرعه ای کاکائوسر می کشم . به سیگارم پک می زنم . عزیز در قاب را مي بندد و آنرا کنار دستش روی میز می گذارد . بعد آرنج هاش را روی میز می گذارد و شروع می کند به بازی با فنجان کاکائوش . موهاش را كه کوتاه کرده گوش هاش بزرگ تر به نظر می آیند . دو سال کار در سرزمین غربت لاغرتراش هم کرده انگار . یک دفعه کف دستش را روی دهانش می گذارد و عق می زند اما بالا نمي آورد . چند نفر نگاهمان می کنند . صورتش را با کف دستاش پنهان می کند . بعد با بغض می گوید : « پری آخه قول داده بود صبر کنه ... می دونی ؟ می فهمی ؟ » سیگارم را همانجور نصفه له میکنم توی زیر سیگاری . سعی می کنم لرزش صدایم را پنهان کنم . می گویم : « خب شاید طوری بوده که مجبور شده ، نتونسته » کاکائوش را با حالتی عصبی سر می کشد و می گوید : « عکس اش را داده بود تا همراهم باشه توی اون خراب شده قرار بود دو سال که کار کردم و پس اندازی تونستم بندازم عقب برگردم با ننه ام برم خواستگاری اش امروز فردا مثلاً ... » گریه می کند اما صداش در نمی آید . اشکهاش را نمی بینم اما لرزش شانه هاش را چرا . با همان حال کیفش را در می آورد و می گیرد جلوم . کیف را باز می کنم . عکس بزرگی از پری را می بینم که زیر یک بوتۀ گل سرخ بزرگ نشسته است و موهای سیاه بلندش را ریخته روش شانه هاش . عزیز می گوید : « کسی ندونه تو که می دونستی چقدر دوستش داشتم » . سر تکان می دهم و به آقا رسول اشاره می کنم که چای بیاورد . عزیز فنجان خالی کاکائوش را برگردانده داخل بشقاب و زل زده به خطوط کج و معوج توی بشقاب و با بغض می گوید :« تازه می فهمم چرا این آخر آخرا دیگه جواب نامه ها مو نمی داد » خدا خدا می کنم که عزیز دیگر حرف پری را نزند . عزیز سیگاری روشن می کند و خیلی آهسته می گوید :   « خوب شد اینجا بودی یاور می ترکیدم و گرنه ... »

دعا دعا می کنم که باز شروع نکند به حرف زدن از خاطرات بچگی و دوران مدرسه و دبیرستان و نامه هایی که هر پنجشنبه می داد بدهم به پری که همسایه دیوار به دیوار مان بود . عزیز کیفش را از دستم می گیرد عکس پری را بیرون می آورد . آتش فندکش را زیرش می گیرد و می اندازدش توی زیر سیگاری . عکس دو در سه جا کلیدی را هم درمی آورد و می اندازد توی آتش . بعد با صدای خش داری می گوید :« خیلی می خواستمت پری » بعد آهی طولانی و عمیق مي کشید و با چشمهای خون گرفته اش نگاهم می کند . اشاره می کنم که برویم . عزیز ته مانده سیگارش را می اندازد روی خاکستر عکس های پری و همه را خالی می کند توی سطل کنار میز . بعد تند کف دستش را می گذارد روی دهانش و بعد به خودش فشار می آورد که استفراغ نکند . دسته کلید همانجور می ماند روی میز .

بیرون که می آییم هوا خیس است . عزیز گیج و منگ قدم بر می دارد . من هم دست کمی از او ندارم . طول کوچۀ بازار  را بی هیچ حرفی در كنار هم قدم مي زنیم . به خیابان که می رسیم ؛می گوید : « یا حق رفیق » .می پرسم : « کجا عزیز ؟ » نمی گوید . یقۀ پالتوش را بالا داده و دستاش را رها کرده در جیب پالتوش ، سرش را پایین انداخته و می رود . همانجور افتان و خیزان .

من هم راه می افتم . باران تند می کند . قدم هام را تندتر می کنم که زودتر به خانه برسم و سرم را روی پاهای پری بگذارم تا موهام را نوازش کند و اشک هام را بگیرد و مدام بپرسد : « چی شده یاور ؟ » و من هیچ از عزیز و از دسته کلیدی که گم کرده ام برایش نگویم .

 ----------------------------------------------

 این داستان پیشتر در ماهنامه ی توقیف شده ی کارنامه به چاپ رسیده است.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 16:59 توسط محمدرضاپریشی |

              پارکی از جنس ماضی بعید ( 3 )

 

                                                                              محمدرضا پریشی

 

 

: دیگه نمی تونم تحمل کنم ...

- خیلی طول نمی کشه ، قول می دم ... حالا بذار یه چای برات بریزم . همون فلاکسی یه که با هم خریدیم یادته ؟

: هر چه زودتر تمومش کن ، و گرنه ...

- دیشب شام نخورد ، گفتم که برات ...

: از بس که بی عرضه ای ...

- امشب می ریزم توی چایی اش ، حتماً دیگه چای رو ...

: هم چای خودش هم توله اش ... خب دیگه بریم سرد شد ...

- آخه بچه چه گناهی کرده ؟ ... راستی چرا همیشه هوای پارک سرد تر از هوای شهره ؟

: صد بار گفتم بهت ، من نمی تونم تولۀ یکی دیگه رو بزرگ کنم ...

- خب حالا داد نزن ، چایی ات یخ کرد ، عوضش کنم ؟ ...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 3:44 توسط محمدرضاپریشی |

                                پدر تاریخ‌نگاری مشروطیت ایران در گذشت

             ‫فریدون آدمیت نویسنده کتاب‌هایی برای روزگاران

                                             علی دهباشی

دکتر فریدون آدمیت در اول اسد 1299 در تهران متولد شد و در ساعت 3 بعدازظهر شنبه، دهم فروردین‌ماه در بیمارستان تهران کلینیک در گذشت.


او از محصلین نمونه مدرسه دارالفنون بود. در دوره متوسطه توانست یک ساله دو کلاس بخواند و زودهنگام به دانشگاه برود. در همین دوران پدرش را از دست داد. از دبیرستان به دانشکده حقوق و علوم سیاسی رفت و در خرداد 1321 فارغ التحصیل شد. پایان‌نامه دانشگاهی آدمیت به بررسی زندگی سیاسی میرزا تقی‌خان امیرکبیر اختصاص یافت که دو سال بعد با مقدمه استادش محمود محمود در سال 1323 در تهران منتشر شد؛ این کتاب هنوز پس از 63 سال از انتشارش در شناخت امیرکبیر و عصر او یگانه مانده است و از نوادر کتاب‌های تاریخی است که توانسته پس از شش دهه از تالیفش معتبر و مرجع باقی بماند. آدمیت این کتاب را در 21 سالگی نوشت.

آدمیت در دورانی که دانشجوی دانشکده حقوق بود به خدمت وزارت خارجه درآمد و نخستین ماموریت اداری او در سال 1323 دبیری در سفارت ایران در لندن بود. در دوران ماموریت پنج ساله در لندن در دانشکده علوم سیاسی و اقتصاد لندن، ‌تاریخ سیاسی و فلسفه سیاسی خواند و سرانجام در دسامبر 1941 دکترای خود را دریافت کرد. پس از بازگشت به ایران در فروردین 1330 به ماموریت در نمایندگی ایران در سازمان ملل متحد رفت، ‌در دوران ماموریتش در سازمان ملل متحد کتاب "جزایر بحرین: تحقیق در تاریخ دیپلماسی و حقوق بین‌الملل" را به انگلیسی نوشت و در نیویورک منتشر کرد.

پس از بازگشت از سازمان ملل در مهر ماه 1339 سفیر ایران در لاهه و دو سال بعد سفیر ایران در هندوستان شد. در کنار این فعالیت‌ها دکتر آدمیت 20 سالی داوری بین‌المللی در «دیوان دائمی حکمیت» دادگاه لاهه را داشت.

نام دکتر آدمیت در عرصه تاریخ‌نگاری در ایران با نوآوری و ویژگی‌های خاص او آمیخته است. امروز هیچ محققی را پیدا نمی‌کنیم که بخواهد در زمینه مشروطیت کار کند و محتاج آثار آدمیت نباشد.

از میان آثار دکتر آدمیت کتاب «امیرکبیر و ایران» جایگاه خاصی دارد و بیش از همه آثارش تجدید چاپ شده است. «امیرکبیر و ایران» نمونه‌ی یک بیوگرافی سیاسی در تاریخ‌نویسی مدرن است. عنوان کتاب با مضامین آن دقیقا می‌خواند، بدین معنی که شخصیت یک دولت‌مدار در کل تاریخ مورد سنجش و تحقیق قرار گرفته است و از نظرگاه تاریخ تحلیلی در سبک نگارش، فصل تازه‌ای در تاریخ‌نگاری مدرن می‌گشاید.

در این کتاب دکتر آدمیت عوامل پرورش شخصیت فردی و سیاسی میرزا تقی‌خان و رگه‌های روان‌شناختی او را به دست می‌دهد. تحول فکری را در برخورد تمدن غربی باز می‌نماید و به کارنامه دوران زمامداری او می‌پردازد. روش حکومت و «نظم میرزا تقی‌خانی»، ‌تاسیسات نظامی، اصلاحات سیاسی و اقتصادی و مالی و نشر دانش و فرهنگ جدید را در بر می‌گیرد. «امیرکبیر و ایران» اثری است که می‌ماند به روزگاران.

دو نمونه از سلوک فردی و اجتماعی او را به نقل از هما ناطق در اینجا می‌آورم:

آزادمنشی دکتر آدمیت در خدمت رسمی قرینه استقلال رای و آزادمنشی علمی اوست. 42 ساله بود که از شغل رسمی دامن فراچید و سپس در یک نامه سه کلمه‌ای (نه کمتر، ‌نه بیشتر) به وزارت خارجه نوشت:‌«تقاضای بازنشستگی دارم»، ‌این جمله او ضرب‌المثل شد.

دیگر نمونه رفتار او کناره‌گیری‌اش از هیات دبیران کانون نویسندگان است. در 1357 جماعت نویسندگان از نو گرد هم آمدند و برای بار دوم آن کانون را به‌عنوان یک کانون صنفی به راه انداختند. ریاست نخستین جلسه عمومی را آدمیت پذیرفت که مورد تایید و احترام همه بود. انتخاب اعضای هیئت دبیران هم انجام شد، اما کانون به جای آنکه در جهت مسئولیت صنفی‌اش پیش برود که می‌توانست مفید باشد، عرصه درگیری‌های گوناگون از جمله برخوردهای فرقه‌ای گشت.

آدمیت می‌گفت: اغلب این حضرات نه به آزادی قلم و آزادی عقیده اعتقاد دارند، نه به خصلت صنفی کانون، نه به قواعد دمکراسی. کناره گرفت و هرگز بازنگشت.

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 21:38 توسط محمدرضاپریشی |

پاركي از جنس ماضي بعيد (2)

نوشته محمدرضا پريشي

 

« با شیون برگها و برگه های مچاله / پاییز ورق خورده /

ترمه دوزی ستارگان بر ترکه ترنج / وای بر من /

افسون یک رویاست . »

                                                                                                -بهزاد قاسمي-


  لیلی نشسته بود روی نیمکت چوبی پارک و به ردیف مورچه ها و سوسک هایی نگاه می کرد که از پاهایش بالا می رفتند ، کمر و سینه اش را دور می زدند و می رسیدند به دستهاش و ناخن هایی که لاک زرشکی شان جابجا پریده بود . فکر کرد مرده است که اینجوری مورچه ها و سوسک ها دوره اش کرده اند .

چشم هاش را بست و تکانی به خودش داد . چشم هاش را که باز کرد اثری از مورچه ها نبود . از تصور چند لحظه پیش اش مور مورش شد و لرزشی تمام بدنش را فرا گرفت .

 بعد شروع کرد به تاب دادن پایش که انداخته بود روی آن یکی تا سوز سرما را کمتر حس کند . با خودش فکر کرد آفتاب پاییز کجا و آفتاب تابستان کجا که آدم یک لحظه هم نمی تواند تحملش کند . نگاهی به ساعتش انداخت و بعد چشم هاش را بست و انگشت های اشاره اش را روبروی هم گرفت و آرام آرام بهم دیگر نزديکشان کرد : « می آید ، نمی آید ، می آید ، نمی آید ، می آید ، نمی آید » چشم هاش را که باز کرد انگشت هاش را دید که از هم دور شده بودند و به هم نرسیده بودند .

 چشم هاش توی اشک غرق شد . دوباره به ساعتش نگاه کرد : عقربه ها انگار یخ بسته بودند که حرکت نمی کردند .

« چرا پس نیامد ؟ »

سوز سردی از لای سوراخ های دمپای گشاد شلوارش پیچید لای ساق هاش که مجبورش کرد پایش را پایین بیاندازد و بچسباند آن یکی . شال سیاهش را هم از توی کیفش در آورد و انداخت روی زانوهاش . دستهاش را هم محکم تر بغل کرد . سرش را زیر انداخت و چانه اش را هم چسباند به زیر گلویش .

صدای جارو همیشه به لیلی می گفت که ساعت پنج شده است ، بعد می آمد لیلی را دوره می کرد و همراه با برگ ها و برگه های مچاله می بردش . دیگر به این خش خش مدام عادت کرده بود . پیر مرد جارو كشان به لیلی نزدیک شد و با صدای خش داری گفت : « دخترم ، نیامد ؟ » لیلی در حالی که از سرما می لرزید گفت : « نه ، اما می آد عمو . » پیر مرد لحظه ای ایستاد . نگاهی به اطراف انداخت و نگاهی به لیلی بعد گفت :

 « ببین لیلی خانم هیچ کس توی پارک نمانده ، هوا هم خیلی سرده تاریک هم شده ، برو خونه بازم فردا می آی دیگه ... »

لیلی بغض اش ترکید و صدای هق هق اش فضای خالی پارک را پر کرد . بعد بلند شد و شروع کرد به دویدن . پیرمرد پشت سرش داد کشید .: « لیلی خانم کیفت ... » . لیلی صداش گرفته بود که جواب داد : « بذار بمونه عمو عباس ، شب اگه اومد بدونه که منتظرش بودم ... »

پیرمرد همانجا روی برگ های خشکیده کپه شده نشست ، سیگار نصفه ای از جیبش درآورد و آتش زد . بعد با خودش گفت : « دختر ! آخه بعد 5 سال نیومده دیگه کی می خواد بیاد ؟ »

بعد دود سیگارش را حلقه کرد و فرستاد پیش کلاغ هایی که فوج فوج می آمدند و ساکت و بی سر و صدا روی کاج های بلند پارک می نشستند .

کلاغ هایی که انگار پنج سال بود غار غار یادشان رفته بود . پیرمرد صورت

خیس   از اشک اش را پاک کرد و بعد بلند شد و دست بلند جارو را گرفت و همان

 جور سیگار به دهان به جارو کردن برگ هاي مچاله ادامه داد. يكي انگار با بغض

 -تو اي پري كجايي - را مي خواند...از جايي دور خيلي دور.

 

  

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:59 توسط محمدرضاپریشی |

 
                                      در حاشيه حکم يعقوب يادعلي
                                           کشاندن داستان خيالي به زندگي عيني
                                            محمود دولت آبادي
 


سالي مي گذرد که مي شنويم نويسنده (آقاي يعقوب يادعلي) موضوع پرونده يي شده است که به آثار او مربوط مي شود؛ اکنون مي شنوم که ناگهان دادگاه تجديدنظر - بدون حضور متهم پرونده و بدون حضور وکيل پرونده - حکم را تشديد کرده است و از مدت حبس تعليقي که حدود چهل روز آن را نويسنده متحمل شده، به يک سال حبس تعزيري افزون کرده است. در حالي که در پرس وجوهاي من دادگاه تجديدنظر در فقدان متهم يا وکيل او مي تواند حکم پيشين را تخفيف دهد يا آن را - اصطلاحاً - ابرام کند و نه تشديد. نخست بياورم که انتظار مي رفت در مدت زمان گذشته، موضوع اين پرونده با کدخدامنشي که ارائه دلايل وکيل مدافع اين امکان را دراختيار مي گذاشت و مي گذارد، فيصله يابد. در آن وجه کدخدامنشانه ممکن مي بود نماينده مدعي العموم با نماينده يي از اهل قلم و نماينده يي هم از وزارت ارشاد اسلامي که به کتاب هاي مورد بحث مجوز چاپ و پخش (آن هم در تيراژ معدود) داده است با يکديگر بنشينند و مشکلي نه چندان دشوار را حل کنند. اما متاسفانه سنت هاي نيکوي جامعه ما چنان لگدمال بهانه هاي سنتي نما شده است که گويي اين مردم هيچ پيشينه يي در امور و اداره امور زندگي شان نداشته اند، باري... اکنون که ماجرايي ساخته و قطعي شده و مصنوع بودن آن از بر ساختن يک شاکي خصوصي که بعد از تنظيم شکوائيه وارد پرونده شده است و حکمي که بي حضور وکيل مدافع و بي حضور فرد موضوع شکايت تشديد شده و قطعيت مي يابد، راه حلي باقي نمي ماند جز اينکه از مقام اول قضايي کشور و نماينده ايشان در محل درخواست شود که حکم را بازنگري و لغو کنند و به اين ترتيب يک موضوع بسيار کوچک از يک کتاب داستاني خيالي را به ميدان عينيت نکشانند و آن را به يک دمل تبديل نکنند. اين درخواست من است از مقامات محترم قضايي، يعني خواهش از جانب نويسنده يي که همه عمر خود را سر در کار تشخص بخشيدن به همه اقوام ايراني در آثارش داشته و همواره آزادي در حمايت قانون را خواستار بوده است و اگر اين خط نوشته مي شود اعتراض به خلاف عهد قانون است که در مورد آقاي يعقوب يادعلي - متاسفانه- در دادگاه تجديدنظر اعمال شده و نيز خواسته کسي است که تاکيد دارد موضوعي ساده و حل شدني به يک دمل تبديل نشود.
+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:37 توسط محمدرضاپریشی |

                                 پاركي از جنس ماضي بعيد(1)

                                         محمدرضا پريشي

 

به جای دهان یک حفرۀ خالی و خون آلود روی صورتش ماسیده بود و با چشم های وغ زده و موهای چرک بهم چسبیده و استخوان های نمایان پشتش بیشتر به یک جسد شبیه بود تا بچه گربه . زن نگاهش را از روی بچه گربه برداشت و خودش را بیشتر لای چادر مشکی رنگ و رو پریده اش پیچاند . صورتش می سوخت و نمی توانست جلوی لرزیدنش را بگیرد . نیمکت فلزی پارک ، سرما را بیشتر توی وجودش می دواند . برخاست . با آن قد دراز و لاغرش انگار یکی از آن درخت های خشکیدۀ لاغر پارک شد که تنگ هم رفته بودند به آسمان و شاخه های لخت شان پر بود از لانه هایی که روزگاری شاید کلاغ ها در آن تخم می گذاشتند ، جوجه هایشان را بزرگ می کردند و پریدن یادشان می دادند . جوجه ها هم حتماً دنبال پدر و مادر ها شان خودشان را از آن بالا ول  می کردند و بال ها شان را تند تند به هم می زدند و چرخ می خوردند و  می رفتند بالا تر . شاید هم آن هایی که ضعیف تر بودند پس از چند بار بال بال زدن ، خسته  می شدند و با غار غار ناشیانه شان پدر و مادرشان را صدا می زدند و بعد با سر می افتادند روی سنگ چین پارک و زبان کوچکشان از لای منقارشان بیرون می افتاد . بعضی هم شاید می افتادند لای انبوه شاخه های درختان کاج و تیزی یک شاخۀ خشک فرو می رفت توی سینه شان و همانجور آویزان می ماندند مثل پرچمی بر فراز قلعه ای متروک ، تا کی بپوسند و فرو بریزند .

این فکر ها زن را خسته تر کرد . دوباره نشست . دست اش را تکیه داد زیر چانه اش تا سنگینی سرش را که پر بود از یادها و خاطرات و حرف و حدیث های جور وا جور بهتر تحمل کند . نگاهی به ساعتش انداخت . یک ساعت از قرار شان گذاشته بود و پدر بچه هاش نیامده بود . مرد گذشته های دورش . مردی که زن روزگاری آرزو داشت مرد تمام عمرش باشد . یک کوه بزرگ باشد تا بتواند تکیه بدهد به او و پاهاش را دراز کند توی آفتاب و بمالدشان و از خستگی ای که با هر بار مالش از زانوهاش می ریخت توی ساق هاش و از آنجا توی انگشت هاش و بعد می ریخت روی چمن های گرم یا شن های نرم چه فرقی می کند مگر ؟ - کیف کند .

اما او کوه نشد برایش ، تپه هم .

زن زیر لب گفت : « حتا یه ریزه سنگ تو کف دریا »

نمی خواست به گذشته هاش فکر کند . خسته تر می شد . چشم هاش درد می گرفت ، به نفس نفس می افتاد و سینه اش می لرزید . چیزی لای کفش هاش خرناسه کشید و ماند . زن نگاهش را از سر شاخه های خشک درختان پارک برداشت و به پایین انداخت و گره زد به نگاه بچه گربۀ جذامی و رفت  توي حفره های تاریک صورتش که لخته های خون جابجا دوره اش کرده بودند . لرزشی کهنه تمام وجودش را فرا گرفت . لرزشی از جنس سرما و چندش خون آلود و تنهایی . خیلی دلش می خواست بلند شود و از ميان صدای خرد شدن برگ های مچاله که تمام عالم را گرفته بودند تا خانه بدود و خودش را بیاندازد توی بغل گرم بچه هاش و زار بزند .

اما دلش نیامد خلوت و پناه بچه گربه را بهم بزند که . فقط با چشم های خیس اش گفت : « تو دیگه چرا شدی عین بچه های من ؟ »

                                                                                                          

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 1:6 توسط محمدرضاپریشی |

                       پاتيناژ 

 

                                                محمدرضا پريشي

 

 

  زمين آنچنان يخ بسته بود كه طاهر آرزو مي كرد كاش به ويلچر نچسبيده بود و مثل فيلم ها مي توانست با آن كفش هاي تيغه دار بزرگ روي يخ سر بخورد و سرعت بگيرد و رقص كنان تراشه هاي ريز يخ را به صورت تماشاچي هايي كه با پرچم هاي رنگي براش هورا مي كشيدند بپاشد و قهقهه زنان سرعت بگيرد و وقتي به سر بالايي ميدان رسيد يكهو بالا بپرد و چرخ زنان انگشت اش را بزند به داغي خورشيد و بعد نفس نفس زنان تلپي بيفتد بغل مامان زري و وقتي مامان زري پرسيد كجا بودي كوچولوي خوشگلم؟ او فقط لبخند بزند و نوك انگشت سوخته اش را نشان مامان بدهد و نتواند بگويد كه چقدر كيف كرده است .                        

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:13 توسط محمدرضاپریشی |

متن کامل آخرین دفاع عباس معروفی:

به خاطر نوشتن محاکمه می‌شوم

 Abbas Ma'roufi

حضور خلوت انس است و دوستان جمع‌اند

و اِن یَکاد بخوانید و دَر فراز کنید

هر آن‌کسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

بر او نمرده به فتوای من نماز کنید!

 

اعضای محترم هیأت منصفه، ریاست محترم دادگاه، هیچ‌کدام از مسایلی که شاکیان طرح کرده‌اند، یعنی اتهامات من، شاکی خصوصی ندارد. گرچه بسیاری از مطالب و نوشته‌های ما به مذاق برخی سازگار نیست اما خارج از چهارچوب قانون هم نیست. هیچ‌کدام از نوشته‌های مجله‌ی گردون اهانت نبوده است. اما این دادگاه برای چه تشکیل شده است؟ مجرم کیست؟ ما فقط به خاطر اختلاف سلیقه چوب می‌خوریم. کسانی که با آزادی و قانون مخالفند، با ما مخالفند. دشمنان تضارب آرا، این غائله را بر پا کرده‌اند. و تا این تاریخ که هیأت نظارت بر مطبوعات شکایتی از ما ارائه نداده است، سرم را بالا می‌گیرم و با غرور می‌گویم هیچ جرمی مرتکب نشده‌ام.

بعد از دادگاه قبلی گردون هم جوّ مسمومی ساخته شد که برخی از افراد می‌خواستند با حکم دادگاه مخالفت کنند اما رییس قوه‌ی قضاییه اعلام کردند: «هیچ مقامی حق ندارد بالای حکم مجله‌ی گردون اعتراض کند، حتا دادستان». با این‌حال مدیرمسئول هفته‌نامه‌ی صبح در جلسه‌ی قبل مسایلی را مطرح کرد که تماماً مربوط به مجله‌ی شماره‌ی 1 تا 20 گردون است و ما قبلاً در دادگاهی با حضور هیأت منصفه با آن پاسخ گفته‌ایم و حکم برائت گرفته‌ایم. بنابراین درباره‌ی امر مختومه نیازی به دفاع نیست. و مگر قرار است تا آخر عمرمان بابت یک پرونده‌ی مختومه محاکمه شویم تا شاکیان ما به رییس قوه‌ی قضاییه تفوق یابند؟ نه. نگذارید چنین شود.

به اتّکای قانون از شما می‌خواهم به جای من، شاکیانم را محاکمه کنید که مهاجم فرهنگ و فرهنگسازان بوده‌اند و مُروّجانِ کتابسوزان. کسانی که چهره‌ی ایران اسلامی را با حرکاتی از قبیل حمله به دفتر مجلات، آتش زدن کتابفروشی‌ها، غوغاسالاری، دروغ، تهمت، انگِ اخلاقی و هزاران عمل زشت دیگر مخدوش می‌کنند. این‌ها می‌خواهند مدافع ایران و اسلام باشند؟ آیا تمدن اسلامی ایران همین است؟ این است ابن‌سینا؟ این است ملاصدرا؟ این است غزالی؟

[...]

آیا شاکیان، یعنی مخالفان آزادی و قانون، نماینده‌ی رهبرند که به بهانه‌ی دفاع از ایشان، مدعی‌العموم شده‌اند؟ چرا در جامعه القا می‌کنند مسئولان ایران مخالف تضارب آرا هستند؟ چرا این اختلاف سلیقه و دعوای خانگی را با بزرگ‌نمایی‌های خود، دعوای جهانی جلوه می‌دهند؟ آیا نتیجه‌ای جز شکستن ایران در جهان خواهد داشت؟ و آیا این نظام مقتدر نمی‌تواند جلو قانون‌شکنان بایستد؟ مگر رییس قوه‌ی قضاییه نمی‌گویند، در مطبوعات سانسور نداریم؟ پس چرا  این آدم‌ها می‌گویند داریم و باید داشته باشیم؟ این افراد اصرار دارند که به جهانیان بگویند هنوز بالغ نشده‌ایم، به قانون خودمان احترام نمی‌گذاریم، و اندیشه‌های گوناگون را برنمی‌تابیم. نه. نگذارید چنین شود.

نویسندگان عصرتان را به چند غوغاسالار نفروشید. تاریخ نشان داده است که مخالفانِ آزادی و قانون به خود هم وفا نمی‌کنند، چراکه بزرگ‌ترین هدیه‌ی خدا را زیر پا می‌گذارند.

من در هیچ حزب و سازمانی وارد نشده‌ام، حرف هیچ خط‌مشی سیاسی را نخوانده‌ام، فقط در عرصه‌ی ادبیات خلاقه‌یِ معاصر کار کرده‌ام، اما چرا در برخی از روزنامه‌های همین چند روز اخیر به عنوان چریک فدایی یا توده‌ای خطاب شده‌ام؟ چرا به عنوان اشاعه‌دهنده‌ی فحشا و فساد در نشریاتِ شاکیانم معرفی شده‌ام؟ آیا گروه‌های فشار آزادند امنیتِ جانی و حرفه‌ای مرا با تهمت و ناسزا و دروغ به خطر اندازند؟ آیا گروه‌های فشار می‌خواهند مرا به ورطه‌های سیاسی یا نظامی بغلتانند؟ اگر می‌خواهند گردون را تعطیل کنند باید از روی نعش قانون بگذرند. بنابراین به عنوان یکی از میزبانانِ تاریخ، رأی دادگاه هر چه باشد، به آن احترام می‌گذارم.

در چند ماه گذشته هیأت نظارت بر مطبوعات امتیاز چند نشریه را لغو کرد، چند نشریه را به دادگاه فرستاد، و مابقی بر مدار ماند. از دید قانون، یا اقدامات هیأت نظارت بر مطبوعات خلاف بوده است، یا حضور من در این دادگاه. چرا که من بدون شاکی خصوصی و بدون شکایت هیأت نظارت محاکمه می‌شوم. و به همین دلیل هیچ جرمی مرتکب نشده‌ام. اگر امروز محکوم شدم، تکلیف بسیاری از مسایل فرهنگی در این مملکت روشن می‌شود. اما اگر تبرئه شدم از شاکیانم می‌خواهم به این آتش‌افروزی‌ها و ترور شخصیت پایان دهند. عرصه‌ی ادبیات را به اهلش واگذارند. داستان، رمان، شعر و هنرهای دیگر از طریق کارشناسان خبره مورد بررسی قرار گیرد، نه هر کس دیگر. همچنان‌که من در فقه دخالت نمی‌کنم، ریاضی نمی‌دانم، و پزشک نیستم.

اعضای محترم هیأت منصفه، ریاست محترم دادگاه، در کجای دنیا مدیر یک مجله حق دارد به اتهام واهی، مدیر یک مجله‌ی دیگر را به خاطر اندیشه‌اش به محاکمه بکشاند؟ در کجای دنیا مرسوم است که در جلسه‌ی دادگاه مسایلی خارج از کیفرخواست مطرح شود و بدون تحقیق در شکایت، نویسنده‌ای را بازپرسی و محاکمه کنند؟ آیا این رویّه‌ی جدید است؟

آیا امروز، روز تجلیل از من است که بیست سال از عمر 38 ساله‌ام را به نوشتن و بوی مُرکب سپری کرده‌ام؟ من به خاطر کار فرهنگی محاکمه می‌شوم، نه برای اختلاس. به خاطر تولیدِ ادبیات خلاقه، نه برای قتل. به خاطر عشق به آدم‌ها و ایران، به خاطر این‌که با هیچ جریان سیاسی جور نبوده‌ام، به خاطر این‌که مثل شاکیانم نمی‌اندیشم، به خاطر نوشتن محاکمه می‌شوم. با دردها و زخم‌های بسیار که دلخوشی‌ها و سرخوشی‌های صادقانه‌ام را این شاکیان به کین بخل و حسد آزرده‌اند.

 به هر حال از شما می‌خواهم روّیه‌ی دادگاه بر مدار قانون بچرخد. رأی هر چه باشد می‌پذیرم، گرچه می‌دانم جرمی مرتکب نشده‌ام. می‌دانم اگر تبرئه شوم باز هم می‌نویسم، همچنان به قانون وفادار می‌مانم، انتشار می‌دهم، و در این زمانه‌ی گفتگو، من هم اندیشه‌ام را کنار اندیشه‌یِ دیگران می‌آویزم. اما اگر چنین نشد، نمی‌دانم چه بر سرم می‌آید. آیا مثل آیدین «سمفونی مردگان» نجّاری خواهم کرد؟ نه. نگذارید چنین شود. با احترام- سید عباس معروفی - مدیر مجله گردون                                                                                                                            (با سپاس ازمهدي جليل خاني)

+ نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:37 توسط محمدرضاپریشی |

                                                        مهره های سوخته                                             

                                                                                   محمدرضا پریشی

 

                                                                    (۱)

 

                                                                          اين قاعده بازي است :

يا تو مي ماني يا من

اما پيش از تو بگذار بگويم :

مهره ي سوخته منم

 

(۲)

 

قاعده ي ديگر اين است :

نه تو مي ماني نه من

بي نقاب اگر بازي كنند همه

به گمانم

دود مهره هاي سوخته

جهان را دوباره خواهد ساخت .

 

 (۳)

 

بازي پيچيده اي نيست زندگي

پدرم مي گفت :

-  خيلي ساده است

اولش هيچ

آخرش هيچ

او اين بازي ساده را عاقبت

ته يك چاه باخت .

 

(۴)

 

هابيل يك مهره ي سوخته بود

آن سنگ خونين هم

آن كلاغ گوركن هم

من هم كه ديدم و لب فرو بستم . 

 

(۵)

 

من و تو حيرت زده جا مانديم

نه شاه بوديم

نه بي بي

نه حتا سرباز

گناه ما نبود

چنان كه بايد بر نخورده بوديم .

 

 (۶) 

 

چه بازي پوچي ...

امروز من باختم

فردا تو مي بازي

برگ برنده سهم كيست؟

 

(۷)

 

خشت يا گشنيز

يا آس نحس

چه فرقي دارد ؟

وقتي دل تك گم شده است ؟

 

 

                                                         

                

             

   

                                                    

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 17:44 توسط محمدرضاپریشی |

                               نقطه‌ای وسط پیشانی 

                                                        ***

                                    محمدرضا پريشي  

                                           ***                 

                                  « هر کس پیشانی نوشتی دارد که مال خودش است . با مال بقیه فرق دارد »
                                                                                                                       - مادر بزرگ -

زیبا بودی اما به خاطر آن نبود که من آن جور مبهوت مانده بودم . نفهمیدم که پیرزن چند بار صدایم کرد . دست چپم را دو دستی گرفته بود . زیر لب زمزمه کردم « تو فالتو بگیر » بعد لب گزیدم . مگر خودت نبودی ؟ اولین دیدارمان یادت نیست ؟ چند سال پیش بود ؟ نمی دانم . تنها می دانم زیر آن سرو نیمه خشک سر گذر ، وسط یک ظهر پائیزی ایستاده بودی و بی صدا اشک می ریختی . باران هم می بارید انگار .

پرسیدم : « چیزی شده خواهر ؟ »

سرت را بلند کردی . چشم های سرخ ات را به من دوختی و من دیدم که لباس سیاه چقدر برازنده ات است و زیر لب ، آن طور که تو هم بشنوی ، گفتم « جل الخالق » بعد سرم را پائین انداختم و وقتی دوباره نگاه کردم دیگر نبودی . کجا بودی پس این همه سال ؟ پیر زن محو خطوط کف دستم بود و تو آن گوشۀ اتاق به من خیره بودی . به چشم هایم شاید . یا به نقطه ای وسط پیشانی ام . خودت بودی دیگر با همان لباس سر تا پا سیاه که تا پلک زدی من زیر لب گفتم « جل الخالق » ، طوری که پیر زن هم شنید و گفت « چی گفتی ؟ » نفهمیدم که چه گفتم . اما آرزو کردم که کاش مثل آن ظهر پائیزی باران می بارید و من مست بوی موهایت « تو ای پری کجایی » را می خواندم . پیر زن گفت : « هوای بختت بارونیه جوون » .

زل زده بودی به من و من می دانستم که مدتی است پلک نزده ام چون تو . حتماً می دانی که این جور وقت ها پلک های آدم آنقدر سنگین می شوند که اگر زور نزنی روی هم می افتند و آدم انگار هزار لحظه را از دست می دهد . لب هایم به زور از هم باز می شد ولی حتماً شنیدی که گفتم « بی معرفت کجا بودی این همه سال ؟ » پیرزن همان جور که به کف دستم زل زده بود گفت : « نگفتم مگه که گوشام سنگینه ، بلند تر بگو ... » و تو لبخند زدی . از آن لبخند ها که توی صورت گم هستند و تنها وقتی می شود تشخیص شان داد که به چشم هاي طرف نگاه کنی . پیرزن دستم را ول کرد و گفت « تمام شد » . و من در این آرزو بودم که کاش این دم ، این لحظه ؛ هیچ گاه تمام نمی شد تا من می توانستم در آن رودخانۀ سیاه موهایت که ول بود روی شانه هایت هزار بار غرق شوم و هزار بار نجاتم دهی . زبان در دهانم نمی چرخید که با تو حرف بزنم یا لااقل از پیر زن بپرسم « مادر ، این دختر ، دختر شماست ؟ » پیر زن خودش را جمع کرد و گفت : « بلند شو برو ... یه زن مو سیاه چشم درشت تو بختته ... » و پیش از آنکه بگویم« بیشتر بگو» با اخم گفت : « د زود باش ... صد نفر پشت درن ... » بلند شدم . سرت پایین بود که آرام گفتم « بر می گردم » و پیر زن آنقدر گوش هاش سنگین بود که هیچ از این راز من و تو نشنود .

و آن روز که باز گشتم ، خیلی ها نشسته بودند و نوبتشان بعد از من بود . پیرزن که داخل اتاق شد اولین نفر من بودم . بوی کندر بود . عود بود . پیرزن بود . اما تو نبودی . چشم دواندم و ندیدمت . پیرزن سرش را تکان داد یعنی که « بنشین » . نشستم . کف دستم را دو دستی چسبید . تو نبودی و من مست جای خالی ات بودم و می لرزیدم از ترس اینکه مبادا کیمیا شده باشی باز . این بار زبان باید در دهانم می چرخید که بلند بپرسم « مادر اون دختره کجاست ؟» و وقتی پرسیدم تو نبودی که نگاهت کنم و تو سرت را بیندازی پایین . پیرزن صدایش می لرزید وقتی که گفت « يه زن مو سیاه چشم درشت تو بختته ... » نه نشانی های تو نبود که می داد . آرامتر گفتم « اون دختره ، دختر شما بود ؟ » .

دستم را رها کرد . با آن چشم های زاغی پر چروکش خیره شد به من . به چشم هایم شاید یا به نقطه ای وسط پیشانیم . دو قطره اشک هم از نوک چانه اش سرید روی زغال های سرخ منقل و بخار شد . گفتم « همون دختری که هفتۀ پیش اون گوشه ... » با من نبود انگار که گفت « اینجا دختری نبود جوون . من همه ش یه دختر داشتم که ده سال پیش افتاد توی چاه . موهاش سیاه بود . چشاش درشت ... » بقیۀ حرفش گم شد توی های هایش ...

دستم را گذاشتم پس سرم و دویدم بیرون . چطورش را نمی دانم فقط می دانم نبودی که سرت پایین باشد و من بگویم « بر می گردم » . تو همه جا بودی و نبودی . از پله ها خودم را به خیابان انداختم . یادت مثل هوا ، مثل بو ، بوی کندر و پر سیاوشون ، توی فضا جاری بود . گریه می کردم . گویا « تو ای پری ... » را هم زمزمه می کردم . روبه روی خانۀ پیر زن ، زیر همان درخت سرو که حالا خشک خشک است نشستم و زانوهایم را بغل کردم . هوا خیس بود و من از پشت اشک هایم دیدم که آنها – همۀ آنهایی که آمده بودند فال بگیرند – یکی یکی دست بر سر می آیند بیرون . صورتشان خیس بود ، موهاشان پریشان...

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 0:12 توسط محمدرضاپریشی |

سانسور پلید ترین میراث قابیل

 

                       محمدرضا پريشي                      

                                                         برای عباس معروفی

 

 

 اشاره

قدیمی ترین سابقه کلمه سانسور به دو قرن قبل از میلاد مسیح بر می گردد. "CENSEUR" لقبی بود به معنای بازرس و ناظر که به "مارکوس کاتن" داده شد تا در رأس این منصب، بر فراز کلیi امور کشوری قرار گیرد. این بالاترین مقام حکومتی، حتی بر حیات رومیان نیز حق دخالت داشت. رومیان چنین تجویز کرده بودند که احدی حق ندارد در امور خصوصی خویش چونان ازدواج، وضع حمل، جشن و ... به اراده شخص خود عمل کند. بدین منظور کاتن دو تأدیب کننده هم در نظر گرفته بود که یکی به عنوان نگهبان و دیگری به عنوان اصلاح کننده رومیانی را که از جاده تقوی! خارج می شدند ادب کنند.

البته همچنان که همه می دانند بارزترین تأثیر سانسور بر روند فکری بشر در دوران حکومت کلیساها و قرون سیاهِ وسطی رخ نمود. اندیشه سوزان و کتاب سوزان هر روزه سیاهی این قرون را تا ابد ثبت کرده است.

 

و اما در ایران

 بسیاری از تاریخ نویسان معاصر، حاج میرزا آغاسی، صدراعظم محمد شاه، را بانی سانسور رسمی در عصر جدید می دانند که 160 سال پیش روزنامه کاغذ اخبار را توقیف و تعطیل کرد.

در سال 1280 ﻫ .ق. اولین سازمان رسمی سانسور در ایران تشکیل شد. ناصر الدین شاه طی فرمانی صنیع الدوله را مأمور تشکیل اداره ای برای نظارت بر چاپ کتب و مطبوعات و همچنین تعلیم کارکنانِ این اداره کرد.

و بدین گونه این موجود خبیث جا پایش را در ایران هم محکم کرد و آنقدر پیش رفت که فرخی یزدی ها، محمد مسعودها، گلسرخی ها، پوینده ها، مختاری ها و ... نه تنها آثارشان زیر تیغ سانسور رفت بلکه سانسور به جانِ پاکشان هم رحم نکرد.

و اما از لحاظ تئوریک، سانسور را باید زاده حکومتهای توتالیتر و نیز عامل بقای این حکومتها در نظر گرفت. فراموش نکنیم آن گفته ناپلئون را که « از یک روزنامه باید بیش از هزاران سرنیزه ترسید. » و آن سخن هیتلر را که « برای عقب نگه داشتن جوامع جنوبی کارآترین روش، جلوگیری از نمو اندیشه ها توسط سانسور است. » و آن گفتۀ روبسپیر چقدر نغز است که « هر کتابی را به من بدهید محال است جمله ای در آن نیابم که به واسطه آن نویسنده آن کتاب به اعدام محکوم نشود! »

یادر سرزمین خودمان وقتی نجم الدین رازی در مرصاد العباد می گوید: « پادشاه چون شبان است و رعیت چون رمه. بر شبان واجب باشد که رمه را از گرگ نگه دارد و در دفع شرّ او بکوشد. »

 حال انتظار دارید سانسور وجود نداشته باشد. اندیشه سانسور _ چه در غرب و چه در شرق _ از پشتوانه ای عظیم برخوردار است که فرمانروا و شاه و سلطان را تا حد سایه خدا بالا برده اند و هر گونه مخالفت با او را مخالفت با خدا و مستوجب مرگ شناخته اند.

نمونه بارز این امر در سال 1956 در چین اتفاق افتاد. مائو _ رهبر انقلاب چین _ با اشاره به فلسفه یکصد مکتب در دوران سلسله "چو" اعلام کرد: « بگذارید صد مکتب فکری رقابت کنند، بگذارید صد گل بشکفد. » و با اعلام آغاز "جنبش صد گل" مردم را تشویق به انتقاد از حزب کرد. مائو امیدوار بود که سیاست انتقاد از رژیم، او را به برقراری ارتباطی قوی با توده ها قادر خواهد ساخت. تا زمانی که لبه تیغ انتقادات متوجه مائو نبود این جنبش ادامه یافت اما وقتی مائو و ساختار حکومت مورد انتقاد روشنفکران قرار گرفتند، به حیات این جنبش با برقراری سانسور شدید و بسیج گروههای فشار وابسته به حکومت پایان داده شد. روشنفکران و دگراندیشان دستگیر و به روستاها تبعید شدند تا در اردوگاههای بازآموزی احترام به مائو را بیاموزند و دیگر از انقلابی که با شعار دفاع از حقوق روستاییان سر برآورده است انتقاد نکنند!

شاید باید به گفته اریک هوفر _ جامعه شناس امریکایی _ ایمان بیاوریم که « تمام رهبران انقلابها اعتقاد راسخ دارند که مالک یک چیزند و آن حقیقت است. »

 اما نکته ای مهم در اینجا نباید فراموش شود که اگر ما نجم الدین رازی را داشته ایم که به فرهنگ "شبان _ رمگی" معتقد بوده، در مقابل شمس و حافظ را هم داشته ایم که در جاهایی که توانسته اند به دفاع از پلورالیسم پرداخته اند.

 در مقالات شمس تبریزی می خوانیم:

«می گفتم: مرا همان انگار که نیستم

می گفت که: جنگ همه این است که چرا نباشی»

 یا

«چنان که آن فقیه گفت چنگی را که من تو را یاسین آموزم تو مرا چنگ آموز»

و حافظ که سروده است:

«حافظ ار خصم خطا گفت نگیریم بر او / و ر صواب است جدل با سخن حق نکنیم»

 یا

«آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است / با دوستان مروت با دشمنان مدارا»

و آخرین حرف این بخش را از شریعتی نقل می کنیم:« اگر به تکامل نوعی بشر اعتقاد داریم کمترین خدشه به آزادی فکری آدمی و کمترین بی تابی در برابر تحمل تنوع اندیشه ها، یک فاجعه است.»

 این اشاره را با حکایتی به آن سوی سکه وصل می کنم که اگرچه سانسور سراسر پلیدی و پلشتی است، ذهن خلاق آیا می تواند این حیوانِ سرکش را رامِ اندیشه های خود کند؟

 و اما ... در سال 1948، کلمنت گوتوالد _ رهبر کمونیست چک _ در پراگ، بر مهتابی قصری از دوران باروک، ایستاده بود تا برای هزاران نفری که در میدان شهر ازدحام کرده بودند، سخن بگوید. لحظه ای حساس در تاریخ قوم چک بود. از آن لحظاتی که یکی دوبار بیشتر در طول هر هزار سال پیش نمی آید. کلمنتیس _ وزیر خارجه _ کنار رهبر ایستاده بود. دانه های برف در هوای سرد می چرخید و گوتوالد سربرهنه بود. کلمنتیس دلسوزانه کلاه خز خویش را از سر برداشت و بر سر رهبر نهاد. بخش تبلیغات، صدها هزار نسخه از عکس آن لحظه تاریخی را چاپ و منتشر کرد: گوتوالد با کلاه خزی بر سر با ملت سخن می گوید. زمانی نگذشت که همه چیز و همه کس از دیوارکوب ها، نمایشگاهها و پوسترها گرفته تا بچه ای در دورترین نقطه کشورش در کتابهای درسی با آن عکس تاریخی آشنا شدند. چهار سال بعد کلمنتیس به جرم خیانت به کشور به دار آویخته شد. بخش تبلیغات حزب، بلافاصله او را از تاریخ حذف کرد. حرفها و نوشته ها و کتابها و یادگارها و تندیس هایش و حتی چهره اش در آن عکس معروف فوریه 1948 به تیغِ سانسور دریده شد. از آن تاریخ تاکنون گوتوالد تنها بر مهتابی ایستاده و با مردم سخن می گوید. آنجا که زمانی کلمنتیس در کنار رهبر ایستاده بود، فقط دیوار خالی قصر دیده می شود اما کلاه کلمنتیس همچنان روی سر گوتوالد باقی مانده است. اگرچه کلمنتیس سانسور شد، تاریخ خواست او بماند حتی فقط با یک کلاه خز.

 آیا می توان فوایدی برای سانسور قائل شد؟

یکی از تبلیغات سانسور ذهنی شدن آن است. یعنی پیش از عینیت یافتن متن روی کاغذ و پیش از به کار افتادن دستگاه سانسور حکومت، خودسانسوری حاکم بر ذهن هنرمند آغاز به کار می کند. چنین حذفهایی گاهی می تواند به نفع اثر باشد (البته این حرف اصلاً به معنای تطهیر سانسور نیست).

 البته ابتدا اشاره کنم که حذف متن تنها هنگامی وجهۀ مثبت برای خود اختیار می کند که نویسنده خود به اختیار خویشتن و بی هیچ اجباری _ درونی یا بیرونی _ قسمتهایی از متن را به هدف اعتلا بخشیدن به آن حذف کند. گویا مارکز است که می گوید: « قدرت یک نویسنده از روی صفحات نوشته شده ای که دور می ریزد بهتر سنجیده می شود تا صفحاتی که چاپ می کند». و مرحوم گلشیری هم بر این اعتقاد بود که قدرت نویسنده را از میان سطوری که ننوشته _ یا نوشته و حذف کرده _ دریابید.

 در عهد کلاسیک هم مثالی برای حذف بهتر از حافظ. به اعتقاد اکثر حافظ شناسان، حافظ چندین برابر غزلهای فعلی اش غزل سروده بود اما آنقدر خلاق بوده که بداند قاضی بیرحم تاریخ کدامها را حفظ خواهد کرد و کدامها را حذف. بدین جهت خود دیوانش را پیرایش کرده و تعداد زیادی از غزلها را حذف کرده و زیباترین و ماندگارترین شان را به دست ما رسانده است.

البته سانسور _ خواه سانسور دولتی، خواه سانسور زر و زور و تزویر، خواه سانسور عرف و عقیده و خواه خودسانسوری _ ممکن است فوایدی داشته باشد.

 ماریو بارگاس یوسا _ از نویسندگان شهیر امریکای لاتین _ می گوید: « هرچه سانسور عریان تر باشد بیشتر نویسنده را وسوسه می کند که کلکی بسازد و از آن عبور کند.» عباس کیارستمی نیز در پاسخ به سؤال فیگارو در مورد وجود سانسور در کشور گفت: « سانسور مانعی است که در برابر هنرمند ایجاد می شود. در این شکی نیست. اما هنرمند خلاق همواره باید در پی یافتن راهی باشد تا بر این سدّ چیره شود. هنرمند خوب آن است که با روشهای ابداعی اش از روی سانسور بپرد. و اصلاً جوری اثرش را بیرون بدهد که آنقدر خوب و قوی باشد که حتی سانسورچی حاکم هم دلش نیاید جایی از آن را حذف کند و به اثر لطمه بزند.» و حتماً همه دوران خفقان رژیم شاهی را به خاطر دارند که چگونه این شب تیره و طولانی باعث به وجود آمدن استعاراتی بدیع در شعر و داستان آن زمان شد؛ به گونه ای که هم اثر سانسور نمی شد و هم مردم می فهمیدند که منظور شاعر چیست. اصلاً در بررسی بیشتر می بینیم که اثر آن دسته از هنرمندانی که در دوران سانسور اثری آفریده اند، خیلی عمیقتر و ماندنی تر از زمانی است که به خارج رفته اند ولی در آن فضای باز نتوانسته اند اثری با این ظرافت و زیبایی و ماندگاری خلق کنند. براستی دلیل چیست؟

 شفیعی کدکنی و شعر حلاجش را یادتان هست که چگونه توانست هم شعری به آن تندی و سرسختی خلق کند، هم گرفتار سانسور نشود و هم بر دل تمام اهل شعر ماندگار شود. تفصیل این مطلب بماند برای تاریخ نویسان و منتقدان شعر نو. اما به گمان من وجود سانسور باعث به وجود آمدن سبک خاصی در شعر معاصر ما شد که از دل آن بزرگانی چون احمد شاملو، اخوان ثالث، شفیعی کدکنی و ... بیرون آمدند. در داستان نیز گلشیری، ساعدی و ... سیاسی ترین و در عین حال زیباترین آثارشان را زیر سایه سنگین سنگِ خُرد کننده سانسور نوشتند. سبکی که در آن لازم نیست شب سیاه را با نورافکن روشن کنی چون اگر بکنی به سرنوشت مرحوم خسرو گلسرخی دچار می شوی: سانسور تن. اما می توانی این شب تار را ستاره باران کنی. اما چگونه شب می تواند خلاقیت زا باشد: شب در اینجا نقشی بینامتنی دارد. میان نویسنده _ یا همان فاعلِ شناسای کانت _ و متن قرار می گیرد، به قصد جدایی انداختن و فاصله انداختن. اما نویسندۀ خلاق با تن دادن به سانسورِ بخشی از متنش که حاوی علائم و راهنماهای روشن بود، دست به خلق نشانه هایی بی رنگ می زند که در شب و به چشم سانسورچی قابل دیدن نباشد اما خوانندگان زیرکِ آثارش معنایش را می فهمند و متن به تفسیری نو در می غلتد که زیانبار نیست. این گونه است که متون خلق شده زیر آوار سانسور متونی _ گرچه سر و پا شکسته _ اما عمیق و ماندنی می شوند. البته فراموش نکنید که طبق اعلامیه جهانی حقوق بشر سانسور در هر شکل و به هر وسیله ای مذموم و محکوم است. به امید رسیدن به چنین دنیایی با شعری از سید اشرف الدین گیلانی مقاله را به پایان می رسانم:

- دست مزن! چشم ببستم دو دست

- راه مرو! چشم دو پایم شکست

- حرف نزن! قطع نمودم سخن

- نطق مکن! چشم ببستم دهن

- هیچ نفهم! این سخن عنوان مکن

خواهش نافهمیِ انسان مکن

لال شوم، کور شوم، کر شوم

لیک محال است که من خر شوم!

 

 پانوشت:

* در جهان داستانی منِ داستان نویس، قابیل شخصیتی است که بنا به دلیلی اخلاقی که بر ما نامعلوم است _ و زیاد هم دانستنش مهم نیست _ هابیل را کشت. یعنی تن او را سانسور کرد. او حتی یک نفر _ برادرش _ را نتوانست تحمّل کند. و قتل یا همان سانسور تن به خاطر عدم تحمل یک شخص، واقعاً شوم ترین میراثی است که قابیل می توانست برای بشریت به جا بگذارد، که گذاشت.                                          *به نقل از نشریه ی نامه شماره 31 -1383

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 21:5 توسط محمدرضاپریشی |

متاسفم که آغاز کار این وبلاگ مصادف شد با درگذشت بزرگ ادبیات نمایشی ایران:اکبر رادی.و بیشتر متاسفم از این که رادی را نیز همچون تمام کسانی که در این سرزمین بلاخیز درد قلم داشتند قلمش شکستند و استعدادش کشتند.                                                                                            دیروز ۵دی ماه۸۶ تمام بخش های خبری صدایی و سیمایی مان لال شدند تا بیشتر ثابتمان شود که ما را همان ایرج میرزا و عباس پهلوان بس است چه نیازی است به بیضایی و رادی و عباس معروفی و گلشیری و نمی دانم چرا یاد شعر حلاج شفیعی کدکنی افتادم : ...تو بر بالای دار چه خواندی که این شحنه های پیر ...از مرده ات نیز پرهیز می کنند. باز از او خواهم نوشت.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 15:59 توسط محمدرضاپریشی |